نگران
خانواده ی علی پرویز در خصوص این دادگاه اعلام کردند که دفاعیات وی خوب و جامع بوده است و وکیل وی خانم نسرین ستوده نیز با دفاع از موکل خویش اتهامات وارده را بی مورد دانسته اند. گویا در حین دادگاه بارها نیروهای لباس شخصی وارد دادگاه شده و در گوش قاضی پرونده، قاضی مغیثه به صحبت پرداخته اند که این مورد نیز با اعتراض خانم ستوده مواجه گردیده و درگیری لفظی به وجود می آید. در گردش کار گزارش شده از طرف بازجوی علی پرویز آمده است که به دلیل عدم همکاری وی با بازجویان خواستار اشد مجازات شده اند. قاضی پرونده یکی از موارد اتهامی وی را تهیه ی فیلم و عکس های مربوط به تجمعات داخل دانشگاه و تکثیر آن و همکاری با عناصر دفتر تحکیم وحدت دانسته است، که خانم ستوده با بی معنی دانستن مفهوم عناصر دفتر تحکیم وحدت این اتهام را رد نموده و به قانونی بودن فعالیت های دفتر تحکیم وحدت اشاره نموده است.
و در نهایت...
علی پرویز دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه خواجه نصیر به سه سال حبس تعزیری محکوم شد.
سلام علی
بد زمانه ایست، آزادی در اوین و ما گرفتار شهری که اوین بر گرد ماست. نگران نباش، فرقی نمیکند، اینجا همه چی فیلتر است، اینجا باتوم ها در هواست، اینجا چهره ها پر ریاست، اینجا غم در دل هاست، اینجا دیواری به کوچکی اوین به دور ماست. از دوره آزادیت استفاده کن که ما غرقیم در روزمرگی خویش. یادمان رفته، تو و چون تو در بندند و ما هر روز اسیرتر میشویم. امیدت را به در و دیوار نباز که آنها را برای ماها ساخته اند، نه تو.
سلام علی (ع)
معروف است که خلخال از پای زن یهودی بیرون کشیده اند و تو چه گفته ای، قبول داریم که می دانی بر ما چه میشود، چه ها که بر سر مردم ما فرود نمی آید و حاکمان قدری خم به ابرو نمیآورند. ما میدانیم که چه سرنوشتی در انتظار آنان است، چه عذابی به دنبال این خر مقدسان است، ما میدانیم که امید به خدا داشته باشیم نه حاکمان چماق به دست. شاهدی که چگونه جوانان را از دین فراری میدهند، شاهدی که دین را وسیله ای برای قدرت خویش قرار می دهند نه برای رسیدن به خدای خویش، شاهدی که بی دینان بیشتر مراعات دین میکنند. مسجد را زندان بد بوی خویش کرده اند نه پناهگاه نیازمندان. شاهدی که ریششان ظاهر دینشان و باطن آن خالیست. می دانم که بهتر از من می دانی همه چیز را، فقط وساطت ما را بکن که عادت نکنیم همین.
نگرانم، نگران
ادامه مطلب
حق ماشین
می خواستم امروز یه چیز دیگه بنویسم اما دستم رفت به گودر و یه خبر که شریعتمداری و کواکبیان و اونورم صدای داد و بیداد این دو تا، پشیمون شدم.
خلاصه بگم با همه حرف هایی که زده خواهد شد اینو میخوام بگم که کشته نگاه کواکبیان به این مردکم.
اولش یاد مناظره ها افتادم و کلی یاد اون دوران افتادم که چقدر خوش گذشته بود. بعد اینکه، این آقای کواکبیان به زیبایی یک سوال این مجری دلقک رو پیچوند که اونهم در مورد ادامه تظاهرات بعد از "فصل الخطاب"! بود. و بازم اینکه من های نوعی، چقدر چقدر چقدر حرس خوردیم، چقدر دندونامون رو به هم فشردیم و ...
باز من هرچی میخوام از روی ظاهر آدما در موردشون برداشتی نکنم، نمیشه یعنی این رییس جمهور قبلی و این مدیر مسئول مورد سوال نمیزارن.
بازم تاکید کنم هر حرفی که زده شد کنار، اما این لبخند کواکبیان رو باید الگو برداری کرد، اصلا یه تقدیر باید به عمل آورد از این حرکت مستمرشون!
در ادامه در مورد این فیزیک بگم، کلا درس خوبیه ها اما ما توش استعداد نداشتیم، اما هر چی استاد این درس واسه خودش خبر ساز. من تسلیت میگم به خانواده این مرحوم چه میخواد این وری باشه چه اونوری به قول سمیه توحید لو که:
"معنی این تو بکِش من بکِش های دوطرف را نمی فهمم، وقتی باعث شده فراموش شود یک انسانی کشته شده و ناامنی و ترور عامل این کشتار بوده است."
یک استاد مثل شیرزاد که واسه خودش خبریه یا پدر یکی از دوستان ما که "داغیانی" بودن خبر فوتشون تاثیر گذار. یا این مسئله هسته ای که کار جمیع اساتید فیزیک و دیگه نمیخوام به انیشتین و نیوتن برسه...
فلانی میگفت زمان شاه(من سلطنت طلب نیستم اونم نیستا)، نزدیکای 57 که قرار بود توی عاشورا خبری بشه از طرف مقامات بالا یک نامه محرمانه امومد که آقا حق تیر ندارینا، حالا حق تیر که چه عرض کنم حق ماشین هم دارن...
و از اینکه آقای رها فعلا خداحافظی کردن هم غم زده ام.
24 سال فتنه!
آقا هفتاشو بستن، از فیدهای عزیزم رو میگم. ٢تاش عکاسی، ٢تا طنز، ٢تا خبری، یکی آق بهمن. البته دوستان به شدت شیر میکنن تا بی بهره نمونیم.
به قول رها:
"و بدین ترتیب ما حین خوردن سبزی پلو متوجه می شویم 24 سال روسای دولت نظام (هشت سال خاتمی، هشت سال موسوی، هشت سال هاشمی) فتنه گر هستند و تنها جمهوری اسلامی در چهار سال و نیم اخیر از فتنه مصون بوده است. وقتی عرض می کنم اوضاع به شدت قورمه سبزی است شما بگویید نه."
بعدشم مرحوم امام(ره) با همه ارادتی که خدمتشون دارم ولی واقعا چقدر بد کار کردند که نخست وزیرشون آقای موسوی بود، قائم مقامشون آیت الله منتظری، شاگرد و پیرو و از اولین نماینده های مجلسش آقای کروبی، اولین رییس مجلس نمایندگانش و هم گامش آقای رفسنجانی، وزیر فرهنگ و ارشادش آقای خاتمی، وزیر صنایع سنگینش آقای بهزاد نبوی و ...
تازه ما داشتیم حکومت ننگین بیگانگان رو به مدت 24 سال تحمل میکردیم... آقا زندگی سخت شده. همشون با هم رفتن زیر یوق بیگانه! البته اون طور که به نظر میرسه این افراد می خواستن از همون اول با طرح براندازی نرم و ازین حرفا به اینجا که هستیم برسن اما باطومیان نزاشتن.
آقای نوری زاده و سازگارا یک لطفی کنید و بی خیال شین. ها؟ بسه بابا. نمی خوایم شما هدایت کنید چیزیرو. مگه ملت اطلاعاتشون رو نمینتونن از جاهای دیگه گیر بیارن؟ همینجوری بزغاله و مفسد فی الارض و بیمار و برانداز و کافر نبودیم که ارتباط با بیگانه هم بیاد تنگش. ها؟ مریم رجوی نمیشه بی خیال شه؟ نمیشه؟ آخه ضعیفه مجبوری؟ نزار بگم: "تو یکی دیگه ببند" که گفتم!
فردی افغان نژاد(به جای واژه افغانی!) توی بی آر تی! بغل من نشسته بود و با هم داشتیم کتک خوردن مردم رو نگاه میکردیم(من عذر شرعی دارم!)، بعد زد به من و میگه چه خبره؟ من میخواستم با پشت دست بزنم... گفتم شما ها هم اگه ازین کارا میکردین که الان اینجوری نبودین افغان نژاد.
اینم بگم که همه زندانیا و مجروح ها و اخراجی ها و اخطاریا و ... اونایی نیستن که اسماشون درشت توی سایتاست، خیلیا هستن که صداشونم در نیومده یا کسی نبوده صداشون به گوش کسی برسونه...
لعنتی
یعنی زور داره وقتی گوگل ریدر رو باز کنی و این رو بگه:
You don't have permission to view this feed.
لعنتی، این یکی رو بیخیال شو بزار ببنیم این دفعه کی رو زدی، زیر خاک کردی، یا از روش رد شدی، یا بردیش به نا کجا، یا فرستادیش دانشگاه(اوین)، یا ...
لعنتی پات رو از روی سیم بردار از چی میترسی؟ همچین به اون صندلیت باسنت رو بچسبون تا باهاش یکی شی(صندلی گفتم یاد یک موضوعی افتادم در کتاب یکی از عناصر دست نشانده انگلیس به نام مهاجرانی=بیای ایران میخورمت بر این مضمون:
” … یه وقتی رفته بودم اصفهان ، خونه یه نفر با چشمای درشت کشیده که مدام برق می زد و نم اشک را می شد در چشمهایش دید . روی پتوی کهنه ای نشسته بود . اتاقش هم فکر می کنم چهار پنج متر بیشتر نبود . اسمش آقای شفیعی بود . گفت : « آقای نورانی من اینجا روی این پوست توی خونه خودم نشسته ام . هیچ کس نمی تونه به من بگه ، پاشو برو اون طرف بشین یا این طرف نشین .» گفت : « پسرم صندلی اگه ارج و قربی داشت که انسان سرش را می ذاشت روی صندلی . همین که ماتحت شون را می ذارن روی صندلی ، پیداست اعتباری نداره . اصلاً انسان اول باید بشه ما تحت ، یعنی تحت امر . دست بر سینه نزد امیر ، تا اون وقت ، بهش صندلی تعارف کنن . هر وقت هم نخواستن یا نپسندیدن ، صندلی را بر می دارن یا از زیرش می کشن . » )
آره داشتم میگفتم، لعنتی، فیداشو چرا فیلتر کردی به خدا سایت عکاسی بود، سایت طنز بود!، خبری هم بود فکر کنم.
لعنتی، بیا منو بخور
لعنتی، بزغاله و خس و خاشاک و ازین حرفا بد بخدا!
پرده بعدی
آقا، خانم، من شاکیم، من ناراضیم، من دل درد دارم، من ناراحتم، من اندکی خوردم. از چی؟ از اینکه از وقتی توی شبکه های اجتماعی نظیر فیس و اینا نیستم کلا دوستام هم نیستن. نه این دوستایی که سالی یه دفعه میبینی ها، نهههه، همینایی که هر روز میدیدی، حرفات رو میفهمیدن، همینایی که خوب بودن، همینایی که فامیل هم بودن. حالا سالی یه بار از پشت تپه آتیشی روشن میکنن و دودی میفرستن هوا یعنی اینکه ماکه هستیم شما به ...!
من موندم و حوضم بدون ماهی اونم.
آیت الله منتظری
وسط کلاس درس بودم که این خبر رو شنیدم، دوستم بود که گوشیش رو گرفت سمت من و من خبری فوت آن روحانی بزرگ رو خوندم.
ایشان دومین روحانیست که وقتی از دنیا میرود و به قولی آزاد میشود ناراحت میشوم اولیش علامه محمد تقی جعفری بود که در کودکی غمم گرفت از رفتنش و حالا از رفتن آیت الله منتظری احساس تنهایی در این دنیا میکنم. حق میدم به عبدالله نوری که گریه کنه. حق میدم که فردا در حسینیش رو که کوته فکران بسته بودن، ملت باز کنن.
خوش به حالش که توی محرم از دنیا رفت چون یکی از آرزوهامه. خوش به حالش...
تسلیت میگم به همه مردان و زنانی که طرف حق را گرفته اند
زندان صفر ویک
تاکسی میگیریم، فحش میدهیم، آدامس توی جوب میاندازیم، به گدا کمک میکنیم، میرویم توی بازار میوه و تره بار و خرید میکنیم، می رویم مهمانی، حتی شهربازی، کتاب میخریم، دیگران را مسخره میکنیم، اخبار میخوانیم، چایی میخوریم، پای صحبت کسی می نشینیم، سیگار میکشیم، شکلات میخوریم، دعا می کنیم اما میگیرنمان.
زندان 0 و 1. آدم های 0 و 1. آدمهایی که یک چیزی دارند و آدمهایی که یک چیزی ندارند. مزیت فکر کردن. تاریخ میگوید که آدمهایی که فکر کرده اند(یک ها) به زندان میروند و صفر ها نیز گاهی. حتما زندان نیاز به حصار ندارد، نیاز به میله و لباس ندارد، میشود در شهر زندانی بود مثل علی(ع). می شود در یک کشور زندانی بود مثل ایران. عدالت خجالت نمیکشد؟
هر جمعیتی اسمی داشت، اینها نماز جمعه ای، اینها هفت تیری، اینها مسجد قبا، اینها بهشت زهرایی، اینها 23 خردادی و ماها 18 تیری. اسمی بود که روی پرونده مان ثبت شده بود و خوش به حال تو که اسم پرونده ات دعای کمیل است. سعادتی بود نصیبت. موقع دعا خواندن گرفتنت، خوب است که موقع نماز خواندنت نبود که حرمت نماز هم میشکستند. خوش به حالت، دعای کمیل را زندانی شهر، زندانی نفهمی مردم، علی(ع) به کمیل یاد داد تا مبادا زندانی دنیا شود. باز زندانی نفهمی مردم شدیم باز هم زندانی شهر شدیم، باز هم دور ما حصاری کشیدند که مبادا توهمشان فرار کند نمیدانستند که پرواز میکنیم. پرواز کن با دعای کمیل، از درون زندان. مهر دعای کمیل خوب مهریست که بر پیشانیت باشد. آسمان را که میبینی درخواست کن. فرصتیست سجده کن. قسمت بود ما را هم دعا کن. قرآن هست، مفاتیح هست، شانس بیاری نهج البلاغه هم هست، حال کن.
تا بیایی ما هم دعای کمیل میخوانیم یا تو آزاد میشوی یا ما را نیز...
هرکه را اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند
برای امین شیرزاد برای برادرش، برای برادران و خواهرانشان، برای زندانیان شهر
زندان زندان آزادی خواه است و دنیا زندان مومن. مومنی که زندانی شود؟
داستان زندان و زندانی داستانیست تکرار شدنی چرا که بشر هراز گاهی توانایی صبر و درک نظر مخالف را ندارد و حتی نسبت به آنچیزی که خودش وضع کرده بی تفاوت میشود و دست به عملی غیر اخلاقی میزند که تا قیام قیامت هم غیر اخلاقی می ماند و نسبی نمی شود.
این مطلب که دنیا زندان مومن است جایی بسی تامل دارد که تا کسی تجربه اش نکند نمیفهمد از زبان که و به چه منظور آمده است. آنان که شاکیند از گریه جماعتی بی خرد، بدون تفکر و تامل، حق دارند چرا که غم بدون دانستن سر منشا و علل به وجود آورنده آن کاریست از روی تعصب و نادانی و عواقبی مانند خرافی گری دارد. اما آنجا که غمی انسانی را فرا میگیرد که حتی توانای گریه کردنش نمیدهد و مدهوش میشود و قلبش مشت تر میشود و سر در گم تر میشود و در خود فرو تر میرود، یا آنجا که این غم به فعلیت میرسد و فریاد بر می آورد و بغض میکند و گریه در نهان سر میدهد یا آنجا که قلم به دست میگیرد و درد رنج کشیده ها و نادانی نادانان را می نگراد قضیه فرق میکند. قضیه دیگر شکل اول و دوم ندارد، یکی است و آن هم از جهالت ماست که میکشیم بر دوش و در گودال های فقر و افسردگی می افتیم.
این ها را گفتم تا اگر یک بار زندان افتادید، تا اگر یک بار در دام جهالت نوع بشر افتادید، تا اگر قرآن کتاب سخت دسترستان شد، تا اگر دستشویی رفتن تفریحتان شد، تا اگر خدا همان یکی شد که فراموش بود، تا زندان بان همه روابط اجتماعیتان شد، تا اگر پنجره تان آسمان تکه تکه شد، تا اگر آزیدیتان رویا شد، تا اگر... این را تجربه کنید که
دنیا زندان مومن است
در بیرون از درب زندان آزادی است و ... در بیرون درب دنیا چیست؟ آن غمی که دیگر فرق میکرد زندان مومن میشود، آن غم از باتوم بر دوش برادر و خواهر من میشود تا صندلی خالی تا زینب علی
قانون
به امام حسن عسکری(ع) رسید یاد زندانیا افتادم واسشون دعا کردم. حالا دیگه بیشتر با اونا هم دردم.
دستم به نوشتم نمیره نمیدونم واسه اینه که بیشتر دارم میخونم. یا منگ جریانات اخیرم.
نمیدونستم طبق یکی از اصول قانون اساسی بازجو نباید پشت سر فرد بنشینه و چشم بندی نباید در کار باشه، وگرنه حتما تذکر میدادم.
البته جاهایی هست که میشه استثنا قائل شد و کسی رو کشت.
قبلا و با صدای شریعتی بغضم میگیرفت حالا گریه.
سومین استثنا
با تشکر از فرصتی که در اختیار من قرار دادید
و به شکرانهی این عطوفت و رأفت اسلامی
که در حق من روا داشتید
با کسب اجازه از محضر دادگاه محترم
اینجانب محسن حسام مظاهری
فرزند علی
به شمارهی شناسنامهی 295
صادره از اصفهان
صادقانه میخواهم
به همهی اشتباهاتم
به همهی ندانمکاریهام
به همهی انحرافاتم
در این سالها
اعتراف کنم.
*
اعتراف میکنم
که در این سالها
اندازهی گلیم دستم نبود
و بسا میشد که پایم را بیش از اندازه دراز میکردم
و با پُررویی هرچه تمامتر
خود را از فرزندان انقلاب میپنداشتم
و بر اساس همین خیال خام خود
مینوشتم
و میگفتم
و بحث میکردم
و فکر میکردم
(بله؛ با عرض شرمندگی
اعتراف میکنم
که فکر میکردم).
*
اعتراف میکنم
به داشتن ارتباط
با عنصر معلوم الحالی چون سیدروحالله خ.
که وقتی از دنیا رفت
من هفتسالم بود
اما اعتراف میکنم که دوستش داشتم
و هرچه بزرگتر شدم
ارتباطم با او قویتر شد
و اعتراف میکنم که با خواندن حرفهای او
و کتابهای برخی دستپروردگان و همکارانش
مانند مرتضا م. و علی ش. و سیدمحمد ح.ب.
بود
که از راه بهدر شدم
و بیآنکه بفهمم چهقدر این کتابها خطرناکاند
آنها را میخواندم
و اعتراف میکنم که با برخی افراد معلوم الحال دیگر
که نشانهی گروهی و حزبیشان
داشتن پیشوند شهید بود
غیرمستقیم ارتباط داشته و دارم
و آنها هم در انحرافم تأثیر بسیار داشتند.
*
اعتراف میکنم
به نازکدلی
به بیجنبهای
به بیسیاستی
به بیبصیرتی
به اینکه حالیام نمیشود
«حفظ نظام از اوجب واجبات است» یعنی چه
به اینکه نمیتوانم بفهمم
حکومتداری بالاخره اقتضائاتی دارد
و هزینههایی
به اینکه جنبهی چهارتا باتوم و خون و جنازه را ندارم
به اینکه احمقانه گمان میکنم
حتا برای هدف مقدس
نمیتوان از وسیلهی ناپاک بهره برد
و اعتراف میکنم
که اشخاص معلومالحال مذکور
بیشترین تأثیر را در این انحرافات داشتند.
*
اعتراف میکنم
که اگر به دانشگاه رفتم
برای آن بود که سادهلوحانه گمان میکردم
این کار
راه حفظ و بقای انقلاب است
و اعتراف میکنم
که آنموقع هجدهسال بیشتر سن نداشتم
و جوانی خام بودم
و کسی به من نگفت
که راهم اشتباه است
و برای این هدف مقدس
بهتر است
بروم به باشگاه بدنسازی
یا ورزشهای رزمی
یا لااقل کلاس مداحی.
*
اعتراف میکنم
که هیچگاه مداح نبودم
ـ و اصلاً صدای خوشی هم ندارم ـ
و اساساً کار با ماله را بلد نیستم
و چسب و سریشم
تا به حال به کارم نیامده
و چون از نانوای محله خوشم نمیآید
نان نمیخرم
و بهتبع نرخ آن هم دستم نیست
و اعتراف میکنم
که دماسنج
و هواسنج ندارم
و چنتهام
از این ضروریترین ابزارهای انقلابیبودن در عصر حاضر
خالی است.
*
اعتراف میکنم
به سادهلوحی خود
و اینکه گمان میکردم
هرچه حق است را باید به زبان آورد
و نمیفهمیدم هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد
و اعتراف میکنم
که وقتی نهجالبلاغه میخواندم
نمیفهمیدم
این احادیث برای عملکردن جوامع کفر است
و جامعهی دینی ما
و حاکمان دینی ما
و حکومت دینی ما
و علمای دینی ما
و روشنفکران دینی ما
و دانشگاه دینی ما
و حوزهی دینی ما
و دینداران دینی ما
و مردم دینی ما
شأنشان اجل از آن است
که نیازمند این قبیل کتابها باشند
و اعتراف میکنم
که نمیدانستم
زنان یهودی
دیگر خلخال به پایشان نمیبندند
و از مرگ مالکاشتر
دیگر
قرنها میگذرد.
*
اعتراف میکنم
که این سالها
به غلط
خود را بسیجی میدانستم
بی آنکه حتا یک بار
فرم عضویت پُر کرده باشم
یا حتا یک جلسه
آموزش سلاح دیده باشم
یا حتا یک دفعه
نهی از منکر کرده باشم.
و اعتراف میکنم
که در همهی این سالها
حتا یک تذکر لسانی هم به بدحجابها ندادهام
چه رسد به مهرورزی در زیرزمین پایگاه
و دروغ است اگر کسی مدعی شود
پارتی شبانهاش را من بههم زدهام
یا صندوق عقب ماشینش را من زیرورو کردهام
یا در پارک
جلوی همسرش
بیآبرویش کردهام
و اعتراف میکنم
که گمان میکردم
بسیجیبودن به این چیزها نیست
و اشتباه میکردم.
*
اعتراف میکنم
که اینهمه سال
دم از انقلابیبودن زدم
بی آنکه عرضه داشته باشم یک پسگردنی
ـ سهل است ـ
حتا یک تهمت ناموسی
در راه اسلام
به این بچهقرتیهای منافق بزنم
و بی آنکه بتوانم
زیرِ دهدقیقه
یک کلاش را باز و بسته کنم
و بی آنکه فرق اسپری فلفل را با اشکآور بدانم
و بی آنکه حتا گواهینامهی موتور داشته باشم!
و همینجا
از همهی عزیزانی که
ندانسته و بدون متحملشدن زحمات فراوانی
که آنان برای آموختن این ارزشها متحمل شدهاند
در این سالها
عنوانی را که متعلق به آنها بوده
و سند مالکیتش را داشتهاند
از آن خود میدانستم
عاجزانه عذرخواهی میکنم
و دعا میکنم
که خداوند قادر متعال
به بازوانشان قدرت بیشتری بدهد.
*
اعتراف میکنم
در این سالها
به این عزیزان پلنگیپوش و شخصیپوش
و این موتورسوارهای غیور
با سوءظن مینگریستم
و ـ نستجیر بالله ـ
حتا گاه آنها را خائن میپنداشتم
و اعتراف میکنم
هشتسال اصلاحات
همهی تلاشم را به کار بستم
تا غلطبودن پندارها و اتهاماتی را
که این عزیزان
در این چند هفتهی اخیر
حقیقتداشتن و واقعیبودنشان را
به خوبی اثبات کردند
به دیگران ثابت کنم
و از این بابت
از هر دو گروه
هم این عزیزان
و هم آن دیگران
عذرخواهی میکنم.
*
اعتراف میکنم
به داشتن تحلیلهای غلط
مثل اینکه
اقتدار نظام به نخبهگان علمی و فرهنگیاش است
یا اینکه
مدل حکومتداری حکومت دینی
اساساً مغایر است با دیگران
یا اینکه
آنچه حکومتی را دینی میکند
تخلق حاکمان و مردمانش است به اخلاق دینی
و تقیدشان است به احکام دینی
و نظایر این تحلیلهای غلط و ناپخته و ناکارآمد
و همینجا
از اینکه برادران جانبرکف و نازنین و انقلابی مذکور
در این مدت کوتاه
و به طور فشرده
و با روشی کاملاً مستدل و علمی و عملی
توانستند
همهی این انحرافات و اشتباهات من را
یکجا
ثابت کنند
و مرا از چنگ توهماتی
که چندین سال بدانها دل بسته بودم
و با آنها زندگی میکردم
و به آنها خو گرفته بودم
و دیگران را بدانها میخواندم
برهانند
صمیمانه و صادقانه
تشکر میکنم
و دعا میکنم
خدا یک در دنیا
و صد در آخرت
به این عزیزان عطا کند
(صدالبته اگر آخرتی در کار باشد!)
*
در پایان
از محضر دادگاه محترم
تقاضامندم
به جای برخورد با فریبخوردهگان خردهپایی چون حقیر
به سراغ سرشاخهها بروند
و با عاملان اصلی انحراف امثال من
یعنی مرتضا میم و سیدمحمد ح.ب. و علی ش.
و در رأس همهی آنها
با سیدروحالله خ.
برخورد کنند
و دیگربار
عدالت اسلامی را
به رخ جهانیان بکشانند.
والسلام
بغض
آنان که رفتند کاری حسینی کردند، آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدیند
