دوازده یار صابر
" بعد مامان گوشی رو گرفت، گفت: هدی جان اعتصابت رو بشکن، هدی جان من مریضم؛ یک کاری کن بیای بیرون و از من مراقبت کنی. پدرم در جواب گفت: «فریده جان عزیزم، من اینجا دستم بسته است. این تنها کاریه که میتونم بکنم. من اینجا خیلی متاثرم و اعتصاب غذا یک کم آرومترم کرده.» "
شریف صابر - آخرین ساعت ماه مقدس خرداد
بهمن احمدی امویی
حسن اسدی زیدآبادی
مهدی کریمیان اقبال
عماد بهاور
قربان بهزادیان نژاد
محمد داوری
امیرخسرو دلیرثانی
فیض الله عرب سرخی
ابوالفضل قدیانی
محسن امین زاده
محمدرضا مقیسه
عبدالله مومنی
حتی تو، حتی شما
نوشتن خوبه
واسه من مخصوصا که خروجی هام کم شدن. خودمم نمیدونم چرا دیگه ننوشتم، یعنی میدونم، تصمیم گرفته بودم که دیگه توی این وبلاگ ننویسم، اگرم بازم میخوام بنویسم، برم جای دیگه ای، اینجا دیگه سنگ صبورم نیست، اینجا دیگه جای دنج قبلیم نیست که بدون هیچ نگرانی ای بنویسم، رک و راست باشم کمی، دوستام از تو سیم بیرون بزنن و اما بازم کمکم کنن
حالا هم باید مینوشتم، دیگه آرزوی دبیرستانم این بود که نویسنده شم، آرزوی دبستانم آشپزی بود، از دانشگاه به بعد آرزوهام با واقعیت به چهارراه بدون چراغ رسیدن و به هم خوردن، پلیسی هم درکار نبود، هنوز تو چهارراه منتظرن
حرف های زیادی واسه گفتن پس مغزم میچرخه اما خاصیت درونگراییم نمیزاره دیگه توی این وبلاگ بنویسم، در ضمن اینم بگم من جرائت خداحافظی هم دارم، اما با خودم میگم مگه نمیخواستی وبلاگتو نگه داری وقتی بچت ١٨ سالگیشو رد کرد بهش بگی
تقریبا شیش ماه یه سالی هست که برنامه ۶ سال آیندم رو هواست، اصلا واسه همین قضیه رفتارم هم تغییر کرده، خیلی اینور اونور نمیرم که خاطره تولید نشه پس فردا خرم رو بگیره، اصلا همین قضیه باعث شده یه دونه ریش سفید از کنج چونم بزنه بیرون، اولین روز که دیدمش که امروز باشه، معلوم بود درد بی دردی علاجش آتش است
یه سری دردها هم هست که دارن مثل خوره منو میخورن، یعنی خونو خون ریزی اونتو، راه درمانشم اینه که سر بزارم به کوه و بیابون، بعد یه بار که سر گذاشته بودم به کوه خالی، دیدم اون درد خاص توی سفیدی برف ها داره تلالو میزنه، بعد یهو سرما زده و ادرم و برف کوریو...
حسودی بده نه؟ به شخصه چیزه بدی نمیدونم اما طبعات بدی داره، مثلا حسودیت که میشه در به در دنبال راه فراری اما مگه پیدا میکنی؟ یا گند میزنی یا اینکه گند میزنی
الان یکی از من نارحته که شاید اینجا هم سر بزنه، من عذر خواهی میکنم
آدم دست و پا دار از نظر خیلیها یعنی کسی که خوب پول دربیاره حالا به هر نحوی و خوب دروغ بگه، بعد ما یه تعبیری داریم به نام رند بودن، یعنی طرف سرش کلاه نمیره، آدم بدی نیستا اما سرشم نمیتونی گول بمالی، مثلا حافظ، حالا یه آدم دست و پا دار رند هم باشید بازم اشتباه میکنید
دلم واسه همه آدم های این وبلاگ تنگ شده بود، همه، حتی تو، حتی شما
نامه مادر همبند علی پرویز
همین شانزده نفر
1-علی ملیحی
2-بهمن احمدی امویی
3-حسین نورانینژاد
4-عبدالله مومنی
5- علی پرویز
6-حمیدرضا محمدی
7- جعفراقدامی
8 بابک بردبار
9- ضیا نبوی
10- ابراهیم نادربابایی
11 – کوهیار گودرزی
12- مجید دری
13- مجید توکلی
14- کیوان صمیمی
15- غلامحسین عرشی،
16–محمد حسین سهرابیراد.
به قول وبلاگ به همین سادگی
چندوقت پیش بود، ایستگاهی که میخواستم پیاده شم ایستگاه بعدی بود اگرچه فاصلش زیاد بود. وسط راه صدای قطار یه ملودی تکراری گرفت و یهو این حس بهم دست داد که قراره تا ابد این قطار بین این دو ایستگاه حرکت کنه و من توش بمونم و آدماش هم همشون بدون تکون به این توهم بی اساس من رنگ میدادن. گذشت و گذشت، به سرعت میرفت اما همون ملودی، ترس من داشت بیشتر میشد، دستم داشت عرق میکرد، ترسیده بودم، ضربان قلب داشتم، به بقیه نگاه کردم اما کسی متوجه نمیشد. میخواستم فریاد بزنم آقاااااا ایستگاه کجاست. هی سیاهی بیرون پنجره تکرار میشد و اون ملودی لعنتی، تشنم شده بود...
اگرچه به ایستگاه بعدی رسید و من خیالم راحت شد اما بازم حسی میگه اشتباه نمیکردم
نمیدونم چرا یاد اون قسمت از کتاب تهوع سارتر افتادم که داشت دستش رو توصیف میکرد، به خاطر این قسمت یا یه جا دیگه، کتاب رو ناقص گذاشتم.
امروز کاملا از محیط اطرافم موج های گندی میومد، جامعه، حکومت، خانواده. البته همشون باهم امروز دست به دست هم داده بودن که روحیه نه چندان زیبای من رو به فنا بدن.
نمیدونم ولی حتما فرقی هست، فرقی هست بین کسی که فوتبال رو میبینه و کسی که پرگار رو میبینه. چون هم زمان بودن مثال زدن و اصلا قصد نفی چیزیرو نداشتم، واسه خودم داشتم میگفتم. واسه خود خودم.
شاهد اصلی ماجرا، ماجرایی به مدت یک زندگی، شهادت خواهد داد که من سعی خودم رو کردم
سال 1389
باور کنید، باور کنید خدا توی سال ٨٨ یه کاری با ساعت زمین کرده بود، که مثل چی تموم شد، همین چند وقت پیش بود (سال پیش) که توی میدون انقلاب دنبال یه تقویم خوب میگشتم که کارام و تاریخ تولدا رو ... بنویسم توش .
امسال رو سال شروع کوهنوردیام میشه گذاشت البته به مرحمت دانشگاه که جمعه های ۴ ماه از سال رو گرفت ازم، البته منم تونستم بعضیاشو بپیچانم. پهنه حصار، ۴٩٠٠ دماوند، سهند نصفه نیمه (به علت شرایط بد جوی)، قلعه دختر، ایستگاه ٧ (تنها بودم، تله هم داشت بسته میشد قله رو چشم پوشی کردم جون عمم؟!) از قلل شاخصیست که بنده زدم (این فعل را خیلی دوست میدارم) البته تعدادی طبیعت گردی هم بوده که جایتان خالی خوشی گذشت زیاد.
ا ا ا همین خرداد بود، ١۴ خرداد رفتیم دماوند، پایین اومدنی، گوسفند سرا، SMS ها میرسید که همه در مورد مناظره میگفتن، مناظره رییس جمهور منتخب با رییس جمهور متقلب. قبل از رای گیری هم در یک سخن متفکرانه به مادرم گفتم چه میرحسین رای بیاره چه نیاره تهران شلوغ میشه. سال بدی بود اگرچه 14 روز از سال بعدش گذشته اما واسه همتون آرزوی بهتری میکنم.
یه جمله قشنگ رو یکی از دوستای همدردم توی تقویم واسم نوشت که از امام علی (ع) است و میخوام توی سال جدید با شما تقسیم کنم:
" گناهی که تو را پشیمان کند بهتر از کار نیکیست که تو را به خودپسندی وادارد "
سال پیش میتونم بگم تعداد فیلم هایی که دیدم به تعداد انگشتان دست هم نمیرسید اما کتابای خوبی خوندم، عقاید یک دلقک و شبیه سازی سیستم های گسسته - پیشامد! از مشهورین آن هستند.
سال ٨٩ هم که سال صبر، اگرچه ما خیلی وقته داریم صبر میکنیم...
نگران
خانواده ی علی پرویز در خصوص این دادگاه اعلام کردند که دفاعیات وی خوب و جامع بوده است و وکیل وی خانم نسرین ستوده نیز با دفاع از موکل خویش اتهامات وارده را بی مورد دانسته اند. گویا در حین دادگاه بارها نیروهای لباس شخصی وارد دادگاه شده و در گوش قاضی پرونده، قاضی مغیثه به صحبت پرداخته اند که این مورد نیز با اعتراض خانم ستوده مواجه گردیده و درگیری لفظی به وجود می آید. در گردش کار گزارش شده از طرف بازجوی علی پرویز آمده است که به دلیل عدم همکاری وی با بازجویان خواستار اشد مجازات شده اند. قاضی پرونده یکی از موارد اتهامی وی را تهیه ی فیلم و عکس های مربوط به تجمعات داخل دانشگاه و تکثیر آن و همکاری با عناصر دفتر تحکیم وحدت دانسته است، که خانم ستوده با بی معنی دانستن مفهوم عناصر دفتر تحکیم وحدت این اتهام را رد نموده و به قانونی بودن فعالیت های دفتر تحکیم وحدت اشاره نموده است.
و در نهایت...
علی پرویز دانشجوی مهندسی کامپیوتر دانشگاه خواجه نصیر به سه سال حبس تعزیری محکوم شد.
سلام علی
بد زمانه ایست، آزادی در اوین و ما گرفتار شهری که اوین بر گرد ماست. نگران نباش، فرقی نمیکند، اینجا همه چی فیلتر است، اینجا باتوم ها در هواست، اینجا چهره ها پر ریاست، اینجا غم در دل هاست، اینجا دیواری به کوچکی اوین به دور ماست. از دوره آزادیت استفاده کن که ما غرقیم در روزمرگی خویش. یادمان رفته، تو و چون تو در بندند و ما هر روز اسیرتر میشویم. امیدت را به در و دیوار نباز که آنها را برای ماها ساخته اند، نه تو.
سلام علی (ع)
معروف است که خلخال از پای زن یهودی بیرون کشیده اند و تو چه گفته ای، قبول داریم که می دانی بر ما چه میشود، چه ها که بر سر مردم ما فرود نمی آید و حاکمان قدری خم به ابرو نمیآورند. ما میدانیم که چه سرنوشتی در انتظار آنان است، چه عذابی به دنبال این خر مقدسان است، ما میدانیم که امید به خدا داشته باشیم نه حاکمان چماق به دست. شاهدی که چگونه جوانان را از دین فراری میدهند، شاهدی که دین را وسیله ای برای قدرت خویش قرار می دهند نه برای رسیدن به خدای خویش، شاهدی که بی دینان بیشتر مراعات دین میکنند. مسجد را زندان بد بوی خویش کرده اند نه پناهگاه نیازمندان. شاهدی که ریششان ظاهر دینشان و باطن آن خالیست. می دانم که بهتر از من می دانی همه چیز را، فقط وساطت ما را بکن که عادت نکنیم همین.
نگرانم، نگران
ادامه مطلب
حق ماشین
می خواستم امروز یه چیز دیگه بنویسم اما دستم رفت به گودر و یه خبر که شریعتمداری و کواکبیان و اونورم صدای داد و بیداد این دو تا، پشیمون شدم.
خلاصه بگم با همه حرف هایی که زده خواهد شد اینو میخوام بگم که کشته نگاه کواکبیان به این مردکم.
اولش یاد مناظره ها افتادم و کلی یاد اون دوران افتادم که چقدر خوش گذشته بود. بعد اینکه، این آقای کواکبیان به زیبایی یک سوال این مجری دلقک رو پیچوند که اونهم در مورد ادامه تظاهرات بعد از "فصل الخطاب"! بود. و بازم اینکه من های نوعی، چقدر چقدر چقدر حرس خوردیم، چقدر دندونامون رو به هم فشردیم و ...
باز من هرچی میخوام از روی ظاهر آدما در موردشون برداشتی نکنم، نمیشه یعنی این رییس جمهور قبلی و این مدیر مسئول مورد سوال نمیزارن.
بازم تاکید کنم هر حرفی که زده شد کنار، اما این لبخند کواکبیان رو باید الگو برداری کرد، اصلا یه تقدیر باید به عمل آورد از این حرکت مستمرشون!
در ادامه در مورد این فیزیک بگم، کلا درس خوبیه ها اما ما توش استعداد نداشتیم، اما هر چی استاد این درس واسه خودش خبر ساز. من تسلیت میگم به خانواده این مرحوم چه میخواد این وری باشه چه اونوری به قول سمیه توحید لو که:
"معنی این تو بکِش من بکِش های دوطرف را نمی فهمم، وقتی باعث شده فراموش شود یک انسانی کشته شده و ناامنی و ترور عامل این کشتار بوده است."
یک استاد مثل شیرزاد که واسه خودش خبریه یا پدر یکی از دوستان ما که "داغیانی" بودن خبر فوتشون تاثیر گذار. یا این مسئله هسته ای که کار جمیع اساتید فیزیک و دیگه نمیخوام به انیشتین و نیوتن برسه...
فلانی میگفت زمان شاه(من سلطنت طلب نیستم اونم نیستا)، نزدیکای 57 که قرار بود توی عاشورا خبری بشه از طرف مقامات بالا یک نامه محرمانه امومد که آقا حق تیر ندارینا، حالا حق تیر که چه عرض کنم حق ماشین هم دارن...
و از اینکه آقای رها فعلا خداحافظی کردن هم غم زده ام.
24 سال فتنه!
آقا هفتاشو بستن، از فیدهای عزیزم رو میگم. ٢تاش عکاسی، ٢تا طنز، ٢تا خبری، یکی آق بهمن. البته دوستان به شدت شیر میکنن تا بی بهره نمونیم.
به قول رها:
"و بدین ترتیب ما حین خوردن سبزی پلو متوجه می شویم 24 سال روسای دولت نظام (هشت سال خاتمی، هشت سال موسوی، هشت سال هاشمی) فتنه گر هستند و تنها جمهوری اسلامی در چهار سال و نیم اخیر از فتنه مصون بوده است. وقتی عرض می کنم اوضاع به شدت قورمه سبزی است شما بگویید نه."
بعدشم مرحوم امام(ره) با همه ارادتی که خدمتشون دارم ولی واقعا چقدر بد کار کردند که نخست وزیرشون آقای موسوی بود، قائم مقامشون آیت الله منتظری، شاگرد و پیرو و از اولین نماینده های مجلسش آقای کروبی، اولین رییس مجلس نمایندگانش و هم گامش آقای رفسنجانی، وزیر فرهنگ و ارشادش آقای خاتمی، وزیر صنایع سنگینش آقای بهزاد نبوی و ...
تازه ما داشتیم حکومت ننگین بیگانگان رو به مدت 24 سال تحمل میکردیم... آقا زندگی سخت شده. همشون با هم رفتن زیر یوق بیگانه! البته اون طور که به نظر میرسه این افراد می خواستن از همون اول با طرح براندازی نرم و ازین حرفا به اینجا که هستیم برسن اما باطومیان نزاشتن.
آقای نوری زاده و سازگارا یک لطفی کنید و بی خیال شین. ها؟ بسه بابا. نمی خوایم شما هدایت کنید چیزیرو. مگه ملت اطلاعاتشون رو نمینتونن از جاهای دیگه گیر بیارن؟ همینجوری بزغاله و مفسد فی الارض و بیمار و برانداز و کافر نبودیم که ارتباط با بیگانه هم بیاد تنگش. ها؟ مریم رجوی نمیشه بی خیال شه؟ نمیشه؟ آخه ضعیفه مجبوری؟ نزار بگم: "تو یکی دیگه ببند" که گفتم!
فردی افغان نژاد(به جای واژه افغانی!) توی بی آر تی! بغل من نشسته بود و با هم داشتیم کتک خوردن مردم رو نگاه میکردیم(من عذر شرعی دارم!)، بعد زد به من و میگه چه خبره؟ من میخواستم با پشت دست بزنم... گفتم شما ها هم اگه ازین کارا میکردین که الان اینجوری نبودین افغان نژاد.
اینم بگم که همه زندانیا و مجروح ها و اخراجی ها و اخطاریا و ... اونایی نیستن که اسماشون درشت توی سایتاست، خیلیا هستن که صداشونم در نیومده یا کسی نبوده صداشون به گوش کسی برسونه...
لعنتی
یعنی زور داره وقتی گوگل ریدر رو باز کنی و این رو بگه:
You don't have permission to view this feed.
لعنتی، این یکی رو بیخیال شو بزار ببنیم این دفعه کی رو زدی، زیر خاک کردی، یا از روش رد شدی، یا بردیش به نا کجا، یا فرستادیش دانشگاه(اوین)، یا ...
لعنتی پات رو از روی سیم بردار از چی میترسی؟ همچین به اون صندلیت باسنت رو بچسبون تا باهاش یکی شی(صندلی گفتم یاد یک موضوعی افتادم در کتاب یکی از عناصر دست نشانده انگلیس به نام مهاجرانی=بیای ایران میخورمت بر این مضمون:
” … یه وقتی رفته بودم اصفهان ، خونه یه نفر با چشمای درشت کشیده که مدام برق می زد و نم اشک را می شد در چشمهایش دید . روی پتوی کهنه ای نشسته بود . اتاقش هم فکر می کنم چهار پنج متر بیشتر نبود . اسمش آقای شفیعی بود . گفت : « آقای نورانی من اینجا روی این پوست توی خونه خودم نشسته ام . هیچ کس نمی تونه به من بگه ، پاشو برو اون طرف بشین یا این طرف نشین .» گفت : « پسرم صندلی اگه ارج و قربی داشت که انسان سرش را می ذاشت روی صندلی . همین که ماتحت شون را می ذارن روی صندلی ، پیداست اعتباری نداره . اصلاً انسان اول باید بشه ما تحت ، یعنی تحت امر . دست بر سینه نزد امیر ، تا اون وقت ، بهش صندلی تعارف کنن . هر وقت هم نخواستن یا نپسندیدن ، صندلی را بر می دارن یا از زیرش می کشن . » )
آره داشتم میگفتم، لعنتی، فیداشو چرا فیلتر کردی به خدا سایت عکاسی بود، سایت طنز بود!، خبری هم بود فکر کنم.
لعنتی، بیا منو بخور
لعنتی، بزغاله و خس و خاشاک و ازین حرفا بد بخدا!
پرده بعدی
آقا، خانم، من شاکیم، من ناراضیم، من دل درد دارم، من ناراحتم، من اندکی خوردم. از چی؟ از اینکه از وقتی توی شبکه های اجتماعی نظیر فیس و اینا نیستم کلا دوستام هم نیستن. نه این دوستایی که سالی یه دفعه میبینی ها، نهههه، همینایی که هر روز میدیدی، حرفات رو میفهمیدن، همینایی که خوب بودن، همینایی که فامیل هم بودن. حالا سالی یه بار از پشت تپه آتیشی روشن میکنن و دودی میفرستن هوا یعنی اینکه ماکه هستیم شما به ...!
من موندم و حوضم بدون ماهی اونم.
نظرات ()
